برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
دیشب که دلم از غم و از غصه رها بود تا صبح ز عشق تو به عیش و به صفا بود سرمست و غزلخوان سخن عشق تو میگفت در سینه صدای تپشش شور و نوا بود خورشید که گرم است از آن جمله ی آفاق یک ذره ی نوریست که از عشق شما بود در دفتر خود قصه ی ناخوانده نوشتیم این معجزه هم از کرم و لطف خدا بود اندیشه ی ما بود تهی از الف و نون ذوق و هنر و عشق تو ام راهنما بود تا دفتر دل را بزند دست تو امضاء مشق سحر شعر جوان حمد و دعا بود #آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
دلی دیوانه دارم غرقه در خون نهاده سر به صحرا همچو مجنون هزاران زخم خورد از گردش چرخ هزاران فتنه دید از چرخ گردون اسیری و غریبی کوله بارش غم دلدار هم شد باری افزون درون سینه راز دل نهان بود ز گریه راز شد از پرده بیرون به پای سرو قد و سیم رویی روان از دیده رودی همچو جیحون ز چشمم میرود هر شب تا صبح ز خون دل همی سیلابی از خون جوان شد ناامید از بخت خفته به عمرش یک جوانی مانده مدیون #آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
سزای دل نه غمی آشکار یا که نهان است دلی که وسعت مهرش فراتر از دو جهان است غمی به سینه ی پر درد ما نهاد آن دوست که شرح آن نه توان کلام یا که زبان است غم فراق تو در دل چنان نشست ای دوست که گوییا هدفی در نشان تیر و کمان است به قول ((سایه)) که فریاد دل به کوه بگفت که درد سینه ام همزاد درد کل جهان است به غیر حق به که گویم غم نهان دلم را که محرم همه دل ها خدای رحمان است اگرچه غم دل و جانش به تنگ آورده ولی دعا و توکل امید قلب جوان است # آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
گذشتم از دل دیوانه ام برای دلت تمام حال بد و خوب دل فدای دلت زده به جان و دل آتش شراره عشقت از آن زمان که دلم گشته مبتلای دلت جهان دل شده روشن ز نور و پرتوی عشق صفا گرفته دل از نور و از صفای دلت به حکم عشق کمر بسته دل به فرمانت بگو که سر بدهد بی ریا به پای دلت اگر بمیرم و صد بار زنده گردم باز نخواهد این دل شیدا دلی به جای دلت هزار معجزه دیده جوان ز کار دلش تو هم عزیز دلم گوش ده بر ندای دلت #آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
خراب آباد دل را کردی آباد چرا پس بعد از آن بردی دل از یاد دل سرگشته ام اینجا غریب است نکردی خاطر دل را دمی شاد روا کی باشد ای یار پریچهر دلی را که سفارشی کردی آزاد غلام خانه زاد و خانه پرور به غیر از خان تو خانی نخواهاد دلُم مینالد هر شب تا سحرگاه از آن دلدار دل برده بسی داد در این محنت سرا پوسید از غم خدایا کی شود از غم دل آزاد بده ای یار دیرین جرعه ای می بَرد این تلخی آن تلخ غم از یاد نشد حاصل وصال یار شیرین جوان نیمی ز عمرش رفته بر باد # آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
یا رب افتاده دلم در دست یک فتانه ای نه غلط گفتم خردمندی گل دردانهای میکند دل را نصیحت از سر عقل و خرد می نداند نیست عقلی در سر دیوانه ای عشق را افسانه داند باورش جز عقل نیست غافل از آنکه جهان باشد تمام افسانه ای از فراقش دوش رفتم تا گلویی تر کنم با غم دوری نشستم گوشه ای میخانه ای گفت ساقی ای جوان درد تو درد باده نیست درد عاشق کی دوا گردد به جام و باده ای گفت با محبوب خود دل خون شدم از دوریت در جوابش گفت رو رو چون که خام و ساده ای #آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی