در خیال - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
حدیث عشق در خیال شاهد و شمع و شراب و عشوه ی چشم‌ خماردست در دستان یار و چشم‌ در چشم نگاردر خیالم دائماً باشد چنین افکار خوشگلشن و باغی مفرح بارش ابر بهاراز هیاهوها به دور و از غم ایام دورگوشه‌ی دنجی به دور از فتنه های روزگارچند روزی را ز عمر اینگونه خوش باشد دلمباده در دست و لب یار و شرابی خوشگوارخل...
میخانه ی دل - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
حدیث عشق میخانه ی دل داغ حسرت ها به خود دارد دل دیوانه ام زآتش عشق تو می سوزد دل پروانه ام داستان خسرو و شیرین کجا و ما کجا همچو فرهادم به گوش خلق من افسانه امگفته بودی مرد را دردی اگر باشد خوش است آتش عشقت ببین در سینه ی مردانه امدل نباشد یک دم از فکر تو و زلفت جدابسته ی زنجیر زلفت شد دل دیوانه ام ...
مشق سحری - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
دیشب که دلم از غم و از غصه رها بود تا صبح ز عشق تو به عیش و به صفا بود سرمست و غزل‌خوان سخن عشق تو می‌گفت در سینه صدای تپشش شور و نوا بود خورشید که گرم است از آن جمله ی آفاق یک ذره ی نوریست که از عشق شما بود در دفتر خود قصه ی ناخوانده نوشتیم این معجزه هم از کرم و لطف خدا بود اندیشه ی ما بود تهی از ا...
مدیون جوانی - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
دلی دیوانه دارم غرقه در خون نهاده سر به صحرا همچو مجنون هزاران زخم خورد از گردش چرخ هزاران فتنه دید از چرخ گردون اسیری و غریبی کوله بارش غم دلدار هم شد باری افزون درون سینه راز دل نهان بود ز گریه راز شد از پرده بیرون به پای سرو قد و سیم رویی روان از دیده رودی همچو جیحون ز چشمم می‌رود هر شب تا صبح ز ...
مست می حق - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
حدیث عشق مست می حق ای می تو چه داری که چنین تلخی و شیرینباشی به دل خسته ی ما همدم دیرین مستان همه اسرار تو را فاش بگفتند دارند ز دست تو همه دیده ی خونین اول که به مجلس شعف و شور فشانی بعد از دو سه ساعت همه سرها شده سنگین چون راستی آمد غم در سینه عیان شدچون فاش شد آن غم همه دلها شده غمگین در مذهب رند...
خلوتی با یاد یار - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
حدیث عشق خلوتی با یاد یار دیشب به خلوتی که در آن یاد یار بودبیچاره دل به سینه ی من بی قرار بود باران اشک بالش من خیس کرده بود ابر سیاه چشم ز گریه چو ابر بهار بود از باده ی وصال تو دل خورد در خیالعقل فلک زده به کار خودش هوشیار بود گفت اینچنین که نشئه ای اندر مجاز اوتلخ حقیقت فراق یار تو چون زهرمار بو...
غم نهان - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
سزای دل نه غمی آشکار یا که نهان است دلی که وسعت مهرش فراتر از دو جهان است غمی به سینه ی پر درد ما نهاد آن دوست که شرح آن نه توان کلام یا که زبان است غم فراق تو در دل چنان نشست ای دوست که گوییا هدفی در نشان تیر و کمان است به قول ((سایه)) که فریاد دل به کوه بگفت که درد سینه ام همزاد درد کل جهان است به...
معجزه ی دل - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
گذشتم از دل دیوانه ام برای دلت تمام حال بد و خوب دل فدای دلت زده به جان و دل آتش شراره عشقت از آن زمان که دلم گشته مبتلای دلت جهان دل شده روشن ز نور و پرتوی عشق صفا گرفته دل از نور و از صفای دلت به حکم عشق کمر بسته دل به فرمانت بگو که سر بدهد بی ریا به پای دلت اگر بمیرم و صد بار زنده‌ گردم باز نخواه...
دل سرگشته - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
خراب آباد دل را کردی آباد چرا پس بعد از آن بردی دل از یاد دل سرگشته ام اینجا غریب است نکردی خاطر دل را دمی شاد روا کی باشد ای یار پریچهر دلی را که سفارشی کردی آزاد غلام خانه زاد و خانه‌ پرور به غیر از خان تو خانی نخواهاد دلُم می‌نالد هر شب تا سحرگاه از آن دلدار دل برده بسی داد در این محنت سرا پوسید ...
خردمند و دیوانه - تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 20:45
یا رب افتاده دلم در دست یک فتانه ای نه غلط گفتم خردمندی گل دردانه‌ای می‌کند دل را نصیحت از سر عقل و خرد می نداند نیست عقلی در سر دیوانه ای عشق را افسانه داند باورش جز عقل نیست غافل از آنکه جهان باشد تمام افسانه ای از فراقش دوش رفتم تا گلویی تر کنم با غم دوری نشستم گوشه ای میخانه ای گفت ساقی ای جوان ...
پرتو عشق - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
هرکس که ز عشق جان او سوخته استچون شمع دلش روز و شب افروخته استدر گوش دلم دوش چنین میگفتنداز پرتو عشق عالم افروخته استخورشید که در سوز و گداز است مدامدر ذره ی عشق حق چنین سوخته استپروانه که جان خود به آتش  میزددر خاطرش عشق شمع دل سوخته استآن غنچه که در سوز زمستان روییدعشقیست که بلبل به دل اندوخته است...
بانگ سوختن - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
گفتی که ز عشق هرکه افروخته نیستبا او سر سوزنی دلت دوخته نیستما سوخته ایم همچو شمع از دل و جاندر هیچ کجا همچو ما سوخته نیستپروانه که بانگ سوختن سر میداددیدیم سحر بال و پرش سوخته نیستبلبل که بهار نغمه میخواند ز عشقدیدیم خزان در غم گل سوخته نیستزاهد که بجز سجده ی سهوش نبوددر خاطر خام جنت اندوخته بود ای...
سالگرد مادر - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
مرا فراق تو مادر ز دست خواهد بردشکیب و صبر و قرار هرچه هست خواهد برددر این دیار غریب مانده دل به گوشه ی غمبه غیر تو غمِ دل را بگو که خواهد خورد؟گذشت سالی و من بی تو مرده ام هر روزبه سوی مرگ مرا بی تو غصه خواهد بردتویی که نزد خدایی و همنشین حقبپرس از او که مرا دیر و زود خواهد بردبه حکم او دل و جان گش...