دیشب به خلوتی که در آن یاد یار بود
بیچاره دل به سینه ی من بی قرار بود
باران اشک بالش من خیس کرده بود
ابر سیاه چشم ز گریه چو ابر بهار بود
از باده ی وصال تو دل خورد در خیال
عقل فلک زده به کار خودش هوشیار بود
گفت اینچنین که نشئه ای اندر مجاز او
تلخ حقیقت فراق یار تو چون زهرمار بود
گفتم وصال او به کف آورده بود دل
این دوری از بد عهدی این روزگار بود
تا پای جان نشسته بود دلم پای عشق او
دست جدایی و غم از فلک کج مدار بود
با اینکه فاصله افتاد همی بین یار و جان
اما به عشق او چشم و دلم در انتظار بود
گرچه همیشه پای شعر جوان لنگ میزند
اما به سینه اش عشق حافظ و هم شهریار بود
# آرش جوان
برچسب:
نویسنده: النا شریعتی